پژواک تغییر نظام حاکم بر خلیج فارس

نویسنده: محمد علی امامی
ازهنگامی که جنگ افغانستان از طرف نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به گونه ای خاتمه یافت، موضوع تحولات غرب آسیا و بویژه آثار ا ین رویدادها برمنطقه خلیج فارس به صورت بحث روز درآمده است. درجریان بحران افغانستان و پس از آن، درخصوص موقعیت جدید کشورهای ساحلی خلیج فارس بویژه ایران، عراق و عربستان نظریه های مختلفی ارائه شد که آگاهی ازاین دیدگاهها در شناخت رویدادها ودگرگونیهای این بخش از جهان لازم و ضروری است.از جانب دیگر، کشورهای قدرتمند و صاحب نفوذ جهان با توجه به رویدادهای جدید درنظام بین المللی هریک به گونه ای خود را وارد تحرکات و طرحهای منطقه ای در غرب آسیا و بویژه خلیج فارس کرده اند، که تحلیل و تغییر این سیاستها می تواند دورنمایی از وضعیت حاکم براین منطقه را ترسیم کند.

دراین نوشتار سعی شده است که سیاستهای کشورهایی که به نحوی خود را در قضایا مسائل این منطقه سهیم و علاقه مند می دانند، به طور مختصر مورد بحث و بررسی قرار گیرد. همچنین موقعیت جدید کشورهای خلیج فارس در نظام جدید بین المللی مورد توجه واقع شده است.

اول- کشورهای ماورای منطقه خلیج فارس ایالات متحده آمریکا
دیدگاه آمریکا به عنوان فاتح اصلی جنگ افغانستان ونیز جنگ کویت، در مورد امنیت خلیج فارس به گونه ای است که این کشورخود را طراح اصلی سیاستهای حاکم دراین بخش از جهان تلقی می کند. به نظر راهبرد سازان ایالات متحده، سیاست خارجی آمریکا بعد از جنگ افغانستان، در سطح تمامی کره زمین عمل می کند و نقش ابرقدرتی دارد. بنابر همین عقیده اگر ایالات متحده به وظیفه خود عمل نکند یک هرج ومرج(آنارشیسم) جهانی به وقوع خواهد پیوست.››

بدیهی است رجوع آمریکا به نیروهای مسلح وابزارهای جنگی در بیشتر اوقات و در دورترین نقاط جهان فشار مالی فراوانی براین کشور وارد خواهد ساخت که تأمین آن در دراز مدت به آسانی مقدور نخواهد بود. با وجود اینکه توماس جفرسون رئیس جمهور و نویسنده قانون اساسی ایالات متحده هموطنان خود را از به کارگیری بیش از اندازه روز(در جهان) برحذر داشت، سیاستمداران جدید در کاخ سفید عکس این خط مشی را درپیش گرفته اند. درهر صورت سیاست جنگی ایالات متحده با واکنش های اعتراض آمیز از جانب کشورها و سازمانها مختلف در سطح جهانی مواجه شده است که گویای مخالفت آنها با به کارگیری زور و قدرت نظامی یکجانبه و بدون محدودیت از جانب آمریکا است.

اعمال اینگونه سیاستها، به معنی بازگشت تاریخی به استعمار گری غرب در منطقه می باشد که مایل است درتمامی امور کشورها وملتها مداخله کند. روشن است که نتیجه این سیاستها دربلند مدت تکرار تجربه های خونین گذشته است که سابقه آن به نبردها و شورش های متعدد درقاره های آسیا، آفریقاو آمریکای لاتین علیه قدرتهای استعماری پیشین می رسد.

درسیاست جدید دولت آمریکا، این کشور حاکمیت خود را درجهان در چارچوب مناطق به هم پیوسته ونه کشورهای مجز اعمال می کند. نتیجه اینکه اوضاع جهان همچنانکه در جنگ جهانی دوم در خلال جنگ سرد تثبیت شد براین مبنا قرار داد که به موضوعات مطرح در سطح بین ا لمللی براساس ‹‹ افقها›› نگریسته می شود نه مرزها، حتی اگر مرزها بیکران باشد. دراین چارچوب آمریکا به چین به عنوان منطقه شرق آسیا می نگرد نه یک کشور با پایتختی پکن، هند شبه قاره هند است و نه کشوری با مرکزیت دهلی و مشکل عراق، آینده منطقه خلیج فارس است.

دراولویت های منطقه ای آمریکا اقدامات نهایی بر ضد نیروهایی که به اصطلاح منافع آمریکا در خلیج فارس را تهدید می کنند توصیف شده است وایران وعراق در رأس این نیروها قرار دارند. شیوه های عمل دراین خصوص، درمیان نظریه پردازان آمریکایی متفاوت است. تندروان آمریکایی نظیر نیوت گینگریچ که درایجاد تحریک و هیجان در صحنه سیاسی ایالات متحده سهم بسزایی ایفا می کنند به نظر می رسد تعیین کننده خط مشی عقابهای کاخ سفید می باشند.گینگریچ به جرج بوش(پسر) توصیه می کند به مقابله با عراق بپردازد حتی اگر در افغانستان در گیر باشد و در سومالی وسودان به عملیات بپردازد.

گفته می شود که تیم مشاوران ارشد کاخ سفید متحد گینگریچ درباره اش گفته است اوکارش را خیلی خوب انجام می دهد. همچنین کالین پاول که گینگریچ معتقد است: کالین دیپلمات و یک سخنگوی خیلی خوبی برای آمریکا است.

هنری کیسینجز وزیر خارجه سابق آمریکا و از نظریه پردازان معروف این کشور گرچه اهداف آمریکا را ایجاد ثبات و آرامش در منطقه و حفظ مصالح دوستان ایالات متحده درمنطقه می داند و براین مطلب تأکید می کند که هدف، تمرکز برتغییر رژیم صدام حسین است، یاد آور می شود که واشنگتن نیاز به توضیح این مطلب دارد که هدفش تقسیم عراق نیست. کیسینجر درضمن متذکر می شد که اگر هدف آمریکا در مورد سرنگونی رژیم عراق تحقیق نیافتند درمرحله بعد و به عنوان یک حداقل، ایالات متحده باید موضوع اعزام بازرسان سازمان ملل به منظور رسیدگی به سلاحهای کشتارجمعی عراق را دنبال کند.

کیسینجر بر این باور است که منافع ملی غیر قابل انکار آمریکا و دیگر کشورهای صنعتی ایجاب می کند که خلیج فارس زیر سلطه کشورهای قرار نگیرد که اهدافشان نسبت به ایالات متحده غیر دوستانه است. وی درمورد تند روشدن منطقه هشدار می دهد زیرا که آثار آن از آفریقای شمالی تا آسیای مرکزی وهند گسترش خواهد یافت.
سرانجام این سیاستمدار کهنه کار آمریکایی به این نتیجه می رسد که ضرورتهای زمین سیاسی (ژئوپولیتیکی) باید با این فرض به کار گرفته شود که دو کشور نیرومند ساحلی در خلیج فارس یعنی ایران و عراق دشمن آمریکا هستند و با همسایگان خود روابط خصمانه دارند. در فرضیه کیسینجر ثبات خلیج فارس بدون داشتن پایگاههای دائمی ( با وجود داشتن متحدانی آسیب پذیر) امکانپذیرنیست.

این نظرات که قبل از حوادث آمریکا وجنگ افغانستان ارائه شده برآن است که صدام حسین تا زمانی که درعراق در مسند قدرت است، نزدیکی آمریکا با بغداد درسرتاسر منطقه و حتی جهان به عنوان شکست بزرگ ایالات متحده ونشانه تحقیر آن کشور جلوه خواهد کرد و درباره آن تبلیغ خواهند کرد. بنابراین، سیاست گام به گام و صبر و انتظار دهه گذشته واشنگتن خاتمه یافت و آمریکا آماده شد که با هرگونه چالش قاطعانه برخورد کند.

برژینسکی ضمن آنکه سیاست خارجی آمریکا بعد از یازده سپتامبر را باهدف سازمان دادن دوباره کشورهای جهان ارزیابی می کند براین مطلب صحه می گذارد که بعضی ها در واشنگتن خواهان جنگ علیه عراق، علیه ایران و شاید از نظر سیاسی علیه عربستان سعودی باشند. او هشدار می دهد که عراق درزمینه تروریسم بین المللی یک خطر است ودرهمین زمینه ممکن است یک بمب رادیو اکتیو در شیکاگو، واشنگتن و یا پاریس منفجر شود.

دریک ارزیابی کلی می توان گفت ایالات متحده در طول دودهه اخیر در منطقه خلیج فارس با مسائل و پیچیدگی های فراوانی مواجه بوده و این مشکلات پس از وقایع سپتامبروجنگ افغانستان به مراتب بیشتر شده است. دیپلماسی سنتی آمریکا در منطقه در نزدیکی با قدرتهای مهم منطقه ای ایران، عراق وعربستان برای ایجاد موازنه قدرت در خلیج فارس کارایی خود را از دست داده است واین سه کشور با تردید و سوءظن نسبت به اهداف ایالت متحده دراین بخش از جهان می نگرند. ضمن آنکه تهران، بغداد و ریاض خود را در معرض فشار وتهدیدهای پی در پی واشنگتن احساس می کنند. گسترش دامنه نفوذ آمریکا درخلا ژئوپلتیکی موجود در آسیای غربی را می توان آغاز روندی دانست که آمریکاییها برای ‹‹ مداخله گرایی گسترش یابنده›› دراین بخش از جهان در پیش گرفته اند که اتخاذ این سیاست جدید در نظام بین المللی، به ثبات وامنیت درکشورهای این منطقه منجر نخواهد شد.

دوم- کشورهای منطقه خلیج فارس
می توان گفت که مشکلات سیاسی وامنیتی در طول دهه ۱۹۹۰ همچنان درمنطقه خلیج فارس تداوم یافت. به رغم حضورنظامی سنگین وگسترده ایالات متحده دراین بخش ازجهان تنش های موجود در خلیج فارس کاهش پیدا نکرد. واشنگتن، ایران وعراق را به عنوان دشمن متحدانش در منطقه معرفی و آنها را مشمول تحریم وسیاست مهار دوگانه قرارداد. با این حال سیاست یادشده نتوانست دولتهای حاکم دراین دو کشوررا تغییر و یا درخط مشی آنها تغییر اساسی دهد.

ازدیدگاه آمریکا، مهمترین و خطرناکترین چرخش و نقطه عطف ایجاد شده در زمان کلینتون ایجاد رخنه درائتلاف جنگ دوم خلیج فارس بود به گونه ای که برای آمریکا هیچ همپیمانی جز کویت باقی نمانده است.

تغییر روش تدریجی حکومت های عرب متحد واشنگتن در منطقه درقبال ایران وعراق، نوعی بن بست درسیاست های آمریکا درخلیج فارس پدید آورده بود. درحالی که آمریکا، تهران و بغداد را به تهیه سلاح های کشتارجمعی متهم می کرد، دوستان منطقه ای ایالات متحده در خلیج فارس به تدریج راه را برای عادی سازی مناسبات با ایران وعراق هموار کردند.

به نظر واشنگتن کشورها و قدرتهایی که از منطقه خلیج فارس دردوره زمامداری بوش(پدر) خارج شده بودند، به تدریج در زمان کلینتون تلاش خود را به منظورحضور دوباره دراین منطقه شروع کردند که مهمترین آنها روسیه و پس از آن چین و کشورهای اروپایی بودند. این مساله باعث می شد که سیاست های تحریم آمریکا نقض ویا کم اثرمی شود ودر نتیجه، دولتهای ایران وعراق قادر می شدند به دشمنی علیه ایالات متحده ادامه دهند.

آمریکا با اتخاذ سیاست های خصمانه علیه ایران و عراق، توانست تمایلات نظامی گری را درمیان کشورهای خلیج فارس تشویق کند و بدین ترتیب فرصت های زیادی در اختیار شرکتهای تولید و فروش سلاح در سطح جهان به ویژه ایالات متحده قرار دهد. دراین شرایط، تمام کشورها یا در پی برقراری توازن قوای منطقه ای وحفظ امنیت خود هستند یا برای تغییر توازن قوا به سود منافع ملی خود به سیاست های نظامی گریشان ادامه می دهند. بنابراین نتیجه ای که دراین دوران حاصل شد. دسترسی آسان واشنگتن به منطقه خلیج فارس از طریق ایجاد پایگاههای نظامی و حضور مستمر و آماده نیروهای آمریکا در منطقه بود.

انعکاس های جنگ افغانستان درکشورهای عرب حوزه خلیج فارس محسوس ومتفاوت بود. روابط بعضی از این کشورهابا دولت آ,ریکا به تیرگی گرایید. وسایل ارتباط جمعی غرب به ویژه آمریکا و بریتانیا حملات تبلیغاتی طراحی شده ای را به ویژه علیه ریاض وخاندان حاکم سعودی انجام دادند. زمینه این امر حتی به قبل از وقایع افغانستان می رسید.

آمریکا فهرستی طولانی از درخواست های گوناگون به دولت عربستان ارائه داد.کمک به هزینه های جنگ در افغانستان، اجرای تحقیقات از ۲۵ هزار تبعه سعودی که درهنگام جنگ با شوروی به افغانستان اعزام شده بودند، برداشتن چتر سیاسی حمایت از طالبان، فشار برعرفات و توقف انتفاضه از جمله این درخواستها بودند. زخمی که از رهگذر وقایع سپتامبر وجنگ افغانستان به سعودی ها رسید در سخنان سعود الفیصل وزیرخارجه آمده بود: ‹‹ آمریکاییها عاقل را به جنون می کشانند.››

دولت واشنگتن مداخله درامور داخلی عربستان سعودی را به حدی رسان که با موضعگیری از طریق روزنامه های بزرگ خود نظیر واشنگتن پست و نیویورک تایمز مخالفت خود را با زمامداری امیرعبدالله برای به دست گرفتن امور حکومتی اعلام داشت. تنها به این دلیل که وی دارای گرایشات عربی است ومناسبات نیکویی با مشایخ مذهبی وهابی دارد.

درکویت مساله سلیمان ابوغیث سخنگوی سازمان القاعده، موضوع جناح های مسلمان تندرو، بحران حسینیه ها و مراکز اسلامی برای نخستین بار از زمان جنگ آمریکا با عراق، به صورت نقطه برخورد میان واشنگتن با مقامات کویتی درآمد. سایر کشورهای عرب حوزه خلیج فارس به نحوی با آثار قضایای افغانستان درگیرشدند، به طورمثال امارات متحده عربی ناچار شد بی درنگ مناسبات سیاسی خود را با حکومت طالبان قطع کند.

بنابراین به نظر می رسید که دولت آمریکا حتی پیش از مانع یازدهم سپتامبر و جنگ افغانستان به این نتیجه رسیده بود که برخلاف سیاست شاخه زیتون دوران کلینتون اکنون لازم است که سیاست نشان دادن و یابه کارگیری چماق را در پیش گیرد تا ضمن هشدار به دوستان ومتحدان درمنطقه، مخالفان ودشمنان خود رامرعوب ومضمحل کند. واشنگتن به متحدان منطقه ای خود وانمود کرد که عدم مقابله با کشورهای افراطی منطقه درنهایت بقای رژیم های دوست آمریکارا مورد مخاطره قرار خواهد داد. فشار واشنگتن به حدی بود که اعراب منطقه چاره ای جز پیروی کامل نداشتند، به طوری که یک روزنامه نگار عرب دراین باره اظهار داشت: بیشتر حکومتهای عربی دارای حاکمیت نیستند.

درسیاست جدید آمریکا درخلیج فارس، متحدان می بایست بدون چون و چرا دستورات واشنگتن را به اجرا گذارند. سخنان رئیس جمهور ایالات متحده در مورد محورهای اهریمنی نسخه تند و افراطی از سیاست مهار دوگانه کلینتون در خلیج فارس بود که به ظاهر کره شمالی را نیز در برمی گیرد. این سیاست یک جانبه وتندروانه آمریکا که با قصد سلطه بر خلیج فارس و اعمال نظر بر خط مشی قدرتهای جهانی تنظیم شده با واکنش بیشتر کشورهای جهان از جمله روسیه،چین و اروپا مواجه شده است. اقدامات آمریکا درکشورهای عرب ومسلمان منطقه به صورت های مختلف انعکاس یافته است. دولتها و حکومتهای این بخش ازجهان با رنجش و سردرگمی با طرحهای منطقه ای واشنگتن مواجه شده اند. جوانان عرب و مسلمان نیز با خشم به این وقایع می نگرند. درآینده آمریکا با سیاست های مختلف و با مشکلاتی دراین منطقه آشوبزده مواجه شد که درنهایت به از دست دادن دوستان و هم پیمانان خود در منطقه خو اهد انجامید.

درهر صورت سیاست بلند پروازانه آمریکا درمناطق گوناگون ازجمله خلیج فارس، آسیای غربی، آسیای مرکزی و قفقاز با موانعی مواجه شده است و برای رسیدن به نتیجه ناچار به همکاری وهماهنگی با قدرتهای جهانی و کشورهای این مناطق خواهد بود و به ویژه جلب نظر افکار عمومی درمناطق یاد شده امری ضروری است.

نیتجه گیری
نظام بین المللی درمرحله گذا از وضعیت دوقطبی به تک قطبی وچند قطبی دچار رویدادها و تحولات زیادی شد که پژواک این دگرگونی ها بر خلیج فارس چشمگیرتر بوده است. درطول دودهه آخر قرن بیستم دو جنگ مهم و سرنوشت ساز در منطقه خلیج فارس به وقوع پیوست که به نوبه خود برنظام بین المللی اثر گذار بود.

درقرن بیست ویکم تداوم رقابت برسرمنابع انرژی درخلیج فارس، نقاط پیرامونی وحاشیه ای این منطقه ازجمله افغانستان را در برگرفته است. درصحنه این رقابت ایالات متحده خود را یک ابر قدرت در مقیاس جهانی فرض می کند که سایر قدرتهای درجه اول منطقه ای (روسیه، چین، ژاپن و اروپا) ناچار به همکاری با او هستند. همچنین کشورهای دیگر دنیا می بایست نظرات واشنگتن را درمحاسبات خود ملحوظ کنند.بدیهی است که تداوم چنین پنداری باعث ایجاد تنش درسطح جهانی خواهد شد، چون درحالی که آمریکا قادر به اجرای سیاست های یکجانبه و دستوری خود در نظام بین المللی نیست، تلاش دارد خود را بدون حریف درجهان جلوه دهد واز این طریق منافع وارزشهای آمریکایی را گسترش و رواج دهد. وقایع و رویدادهای خلیج فارس درسالهای اخیر مصادیق ناتوانی ذاتی آمریکا را در تعقیب این سیاست نشان داده است. آمریکا حتی در اتحاد با انگلستان دریک یک ائتلاف انگلو- ساکسون نتوانست در مقابل ائتلاف جهانی (شامل روسیه، چین و فرانسه) سیاست های یکجانبه خود در مورد عراق(درسال ۱۹۹۸) را به مرحله اجرا گذارد.
درتحولات جدید به دنبال سپتامبر سیاه ایالات متحده، ابعاد مداخل نظامی آمریکا از خلیج فارس به افغانستان گسترش یافت. این مداخله که با پذیرش ضمنی روسیه، چین، هند، پاکستان، کشورهای عرب حوزه خلیج فارس، قفقاز، آسیای مرکزی، اروپا و حتی ایران به بهانه مبارزه با تروریسم صورت گرفت، نشان داد که مناسب ترین جایگزین برای ژاندارم جهانی، مدیریت دسته جمعی جهان است به گونه ای که مسؤولیت تأمین نظم درهرمنطقه با نظر قدرتهای عمده در آن منطقه باشد.

اعلام سیاست های یکجانبه از طرف بوش رئیس جمهور آمریکا درمورد کشورهای محور اهریمنی درجهان، بیانگر ارزیابی نادرست مقامات آمریکایی درخصوص کسب پیروزی سریع و آسان در افغانستان است که سعی دارند آن را درقالب دیگر به کشورهای حوزه خلیج فارس را دچار آشوب وهرج ومرج خواهد کرد.ایالات متحده درحالی که درداخل با مشکلات فراوانی مواجه است و در دورترین نقاط مختلف جهان از نظر نظامی درگیر است، قادر نخواهد بود به آسانی کانون های تشنج جدیدی را در خلیج فارس به وجود آورد. اصرار براجرای این سیاست، سرچشمه اصلی مناقشه میان آمریکا و قدرتهای عمده جهانی ومنطقه ای درآینده خواهد بود.

سوابق امر نشان می دهد که کشورهای ژاپن، چین، هند، روسیه و اروپا حاضر به پذیرش سیاست های پیشین خود تجدید نظر اساسی به عمل آورند. رویدادهای گذشته نشان داد که آمریکا با هیچ یک از کشورهای این منطقه مناسبات راهبردی و پیوندهای دائمی برقرار نساخته است و به راحتی حاضر است آنها را تحت فشار قراردهد و یا آنکه موجودیت رژیم هایشان را دچار مخاطره سازد. با توجه به چنین شرایطی تلاش درایجاد سیاست های هماهنگ منطقه ای ویکدست کردن خط مشی همکاری با قدرتهای بزرگ جهانی، می تواند ضمن کاهش فشارهای خارجی زمینه ایجاد یک ائتلاف منطقه ای را در سالهای آتی فراهم سازد.

مرکز مطالعات خلیج فارس

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*